تبلیغات
بی توقف تا بهشت - پارادوکس...(داستان کوتاهی از خودم)
متنفر از دروغ و ریا...به امید جامعه آرمانی امام زمان (عج)
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به پسر روبروییش خیره شده بود. پسره یه تیپ خفن زده یودو موهاشو هم فشن کرده یود و  هندز فری تو گوشش بود . سرش  رو به شیشه ی پنجره ی اتوبوس تکیه داده بود.

پیرمرد تو ذهنش به این داشت فکر می کرد که جوونای این دوره زمونه چقدر از خدا دور شدن و تمام فکر و ذکرشون این چیزا شده...یه دفعه دید که اشک از چشمای پسره سرازیر شده...دیگه تاسف پیرمرد بیشتر شد و به این فکر می کرد که حتما واسه یه آهنگ که یه زن خارجی میخونه داره گریه می کنه...یه دفعه اتوبوس ایستاد و پسره هم بلند شد...هندزفری رو در آورد که تو جیبش بذاره...موبایلش داشت میخوند:یا غیــــــــاث المستغـــــــــتیثین



نوشته شده توسط :یادتون باشه
شنبه 24 مهر 1389-05:27 ب.ظ